میدوید از هر طرف در جست و جو
چشم پرخون تیغ در کف عشق او
۱دوش خفته خلق اندر خواب خوش
او به قصد جان عاشق سو به سو
۲گاه چون مه تافته بر بامها
گاه چون باد صبا او کو به کو
۳ناگهان افکند طشت ما ز بام
پاسبانان درشده در گفت و گو
۴در میان کوی بانگ دزد خاست
او بزد زخمی و پنهان کرد رو
۵گرد او را پاسبانی درنیافت
کش زبون گشتهست چرخ تندخو
۶بر سر زخم آمد افلاطون عقل
کو نشانها را بداند مو به مو
۷گفت دانستم که زخم دست کیست
کو است اصل فتنههای تو به تو
۸چونک زخم او است نبود چارهای
آنچ او بشکافت نپذیرد رفو
۹از پی این زخم جان نو رسید
جان کهنه دستها از خود بشو
۱۰عشق شمس الدین تبریزی است این
کو برون است از جهان رنگ و بو
۱۱