شکر ایزد را که دیدم روی تو
یافتم ناگه رهی من سوی تو
۱چشم گریانم ز گریه کند بود
یافت نور از نرگس جادوی تو
۲بس بگفتم: «کو وصال و کو نجاح؟»
برد این کو کو مرا در کوی تو
۳از لب اقبال و دولت بوسه یافت
این لبان خشک مدحت گوی تو
۴تیر غم را اسپری مانع نبود
جز زرههایی که دارد موی تو
۵آسمان جاهی که او شد فرش تو
شیرمردی کو شود آهوی تو
۶شاد بختی که غم تو قوت اوست
پهلوانی کو فتد پهلوی تو
۷جست و جویی در دلم انداختی
تا ز جست و جو روم در جوی تو
۸خاک را هایی و هویی کی بدی
گر نبودی جذب های و هوی تو؟!
۹آب دریا تا به کعب آید ورا
کو بیابد بوسه بر زانوی تو
۱۰بس! که تا هر کس رود بر طبع خویش
جمله خلقان را نباشد خوی تو
۱۱