چه شدی گر تو همچو من شدیی عاشق ای فتا
همه روز اندر آن جنون همه شب اندر این بکا
۱ز دو چشمت خیال او نشدی یک دمی نهان
که دو صد نور میرسد به دو دیده از آن لقا
۲ز رفیقان گسستیی ز جهان دست شستیی
که مجرد شدم ز خود که مسلم شدم تو را
۳چو بر این خلق میتنم مثل آب و روغنم
ز برونیم متصل به درونه ز هم جدا
۴ز هوسها گذشتیی به جنون بسته گشتیی
نه جنونی ز خلط و خون که طبیبش دهد دوا
۵که طبیبان اگر دمیبچشندی از این غمی
بجهندی ز بند خود بدرندی کتابها
۶هله زین جمله درگذر بطلب معدن شکر
که شوی محو آن شکر چو لبن در زلوبیا
۷