هین که خروس بانگ زد وقت صبوح یا فتی
شرح نمیکنم که بس عاقل را اشارتی
۱فهم کنی تو خود که تو زیرک و پاک خاطری
باده بیار و دل ببر زود بکن تجارتی
۲نای به نه دهان همیآرد صبح نالهای
چنگ ز چنگ هجر تو کرد حزین شکایتی
۳درده بیدریغ از آن شیره و شیر رایگان
شیر و نبید خلد را نیست حدی و غایتی
۴درده بادهای چو زر پاک ز خویشمان ببر
نیست بتر ز باخودی مذهب ما جنایتی
۵باده شاد جان فزا تحفه بیار از سما
تا غم و غصه را کند اشقر می سیاستی
۶عقل ز نقل تو شود منتقل از عقیلهها
دانش غیب یابد و تبصره و فراستی
۷جام تو را چو دل بود در سر و سینه شعلهای
مست تو را چه کم بود تجربه یا کفایتی
۸دست که یافت مشربی ماند ز حرص و مکسبی
سر که بیافت آن طرب کی طلبد ریاستی
۹شست تو ماهی مرا چله نشاند مدتی
دام تو کرکس مرا داد به غم ریاضتی
۱۰قطره ز بحر فضل تو یافت عجب تبدلی
پاکدلی و صفوتی توسعه و احاطتی
۱۱نفس خسیس حرص خو عاشق مال و گفت و گو
یافت به گنج رحمتت از دو جهان فراغتی
۱۲ترک زیارتت شها دان ز خری نه بیخری
ز آنک به جان است متصل حج تو بیمسافتی
۱۳هیچ مگو دلا هلا طاقت رنج نیستم
طاق شو از فضول خود حاجت نیست طاقتی
۱۴طاقت رنج هر کسی داری و میکشی بسی
طاقت گنج نیستت این چه بود خساستی
۱۵سر دل تو جز ولا تا نبود که بیگمان
بر سر بینیت کند سر دلت علامتی
۱۶حشر شود ضمیر تو در سخن و صفیر تو
نقد شود در این جهان عرض تو را قیامتی
۱۷از بد و نیک مجرمان کند نشد وفای تو
ز آنک تو راست در کرم ثابتی و مهارتی
۱۸جان و دل مرید را از شهوات ما و من
جز ز زلال بحر تو نیست یقین طهارتی
۱۹متقیان به بادیه رفته عشا و غادیه
کعبه روان شده به تو تا که کند زیارتی
۲۰روح سجود میکند شکر وجود میکند
یافت ز بندگی تو سروری و سیادتی
۲۱بر کرم و کرامت خنده آفتاب تو
ذره به ذره را بود نوع دگر شهادتی
۲۲جمله به جست و جوی تو معتکفان کوی تو
روی به کعبه کرم مشتغل عبادتی
۲۳پنج حس از مصاحف نور و حیات جامعت
یاد گرفته ز اوستا ظاهر پنج آیتی
۲۴گاه چو چنگ میکند پیش درت رکوع خوش
گاه چو نای میکند بهر دم تو قامتی
۲۵بس کن ای خرد از این ناله و قصه حزین
بوی برد به خامشی هر دل باشهامتی
۲۶