آن را که به لطف سر بخاری
از عقل و معامله برآری
۱از یک نظرت قیامتی خاست
یا رب تو در آن نظر چه داری
۲از لعل تو دل دری بدزدید
دزد است از آنش میفشاری
۳بفشار به غم تو دزد خود را
غم نیست چو هم تو غمگساری
۴بفشار که رخت مؤمنان را
پنهان کرده است از عیاری
۵یا من نعش العبید فضلا
من کل مواقع العثار
۶بالفضل اعاد ما فقدنا
بعد الحولان و التواری
۷فجرت من الهوا عیونا
فی مرج قلوبنا جواری
۸تخضر بمائها غصون
فی الروح لذیذه الثمار
۹یا من غصب القلوب جهرا
ثم اکرمهن فی السرار
۱۰دی رفت و پریر رفت و امروز
جان منتظر است تا چه آری
۱۱هر روز ز تو وظیفه دارد
این باز هزار گون شکاری
۱۲برگیر کلاه از سر باز
تا پر بزند در این صحاری
۱۳زان پیش که میدهد مرا دوست
آن لطف نمود و بردباری
۱۴که مست شدم ز باده ماندم
اندر بر لطف و حق گزاری
۱۵آید از باغ لطف و سبزی
آید ز بهار هم بهاری
۱۶ای باد بهار عشق و سودا
بر خسته دلان چه سازگاری
۱۷اسکت و افتح جناح عشق
حان الجولان فی المطار
۱۸خاموش که غیر حرف و آواز
بی صد لغت دگر سواری
۱۹