ساقیا بر خاک ما چون جرعهها میریختی
گر نمیجستی جنون ما چرا میریختی
۱ساقیا آن لطف کو کان روز همچون آفتاب
نور رقص انگیز را بر ذرهها میریختی
۲دست بر لب مینهی یعنی خمش من تن زدم
خود بگوید جرعهها کان بهر ما میریختی
۳ریختی خون جنید و گفت اخ هل من مزید
بایزیدی بردمید از هر کجا میریختی
۴ز اولین جرعه که بر خاک آمد آدم روح یافت
جبرئیلی هست شد چون بر سما میریختی
۵میگزیدی صادقان را تا چو رحمت مست شد
از گزافه بر سزا و ناسزا میریختی
۶میبدادی جان به نان و نان تو را درخورد نی
آب سقا میخریدی بر سقا میریختی
۷همچو موسی کآتشی بنمودیش وآن نور بود
در لباس آتشی نور و ضیا میریختی
۸روز جمعه کی بود روزی که در جمع توییم
جمع کردی آخر آن را که جدا میریختی
۹درج بد بیگانهای با آشنا در هر دمم
خون آن بیگانه را بر آشنا میریختی
۱۰ای دل آمد دلبری کاندر ملاقات خوشش
همچو گل در برگ ریزان از حیا میریختی
۱۱آمد آن ماهی که چون ابر گران در فرقتش
اشکها چون مشکها بهر لقا میریختی
۱۲دلبرا دل را ببر در آب حیوان غوطه ده
آب حیوانی کز آن بر انبیا میریختی
۱۳انبیا عامی بدندی گر نه از انعام خاص
بر مس هستی ایشان کیمیا میریختی
۱۴این دعا را با دعای ناکسان مقرون مکن
کز برای ردشان آب دعا میریختی
۱۵کوشش ما را منه پهلوی کوششهای عام
کز بقاشان میکشیدی در فنا میریختی
۱۶