ای خدایی که مفرح بخش رنجوران توی
در میان لطف و رحمت همچو جان پنهان توی
۱خسته کردی بندگان را تا تو را زاری کنند
چون خریدار نفیر و لابه و افغان توی
۲جمله درمان خواه و آن درمانشان خواهان توست
آنک درد و دارو از وی خاست بیشک آن توی
۳دردهایی کآدمی را بر در خلقان برد
آن حجاب از اول است و آخر و پایان توی
۴هر کجا کاری فروبندد تو باشی چشم بند
هر کجا روشن شود آن شعله تابان توی
۵ناله بخشی خستگان را تا بدان ساکن شوند
چون حقیقت بنگرم در درد ما نالان توی
۶هم توی آن کس که میگوید توی والله توی
گوی و چوگان و نظاره گر در این میدان توی
۷و آنک منکر میشود این را و علت مینهد
در میان وسوسه او نفس علت خوان توی
۸و آنک میگوید توی زین گفت ترسان میشود
در میان جان او در پرده ترسان توی
۹کنج زندان را به یک اندیشه بستان میکنی
رنج هر زندان ز توست و ذوق هر بستان توی
۱۰در یکی کار آن یکی راغب و آن دیگر نفور
تو مخالف کردهای شان فتنه ایشان توی
۱۱آن یکی محبوب این و باز او مکروه آن
چشم بندی چشم و دل را قبله و سامان توی
۱۲صد هزاران نقش را تو بنده نقشی کنی
گویی سلطان است آن دام است خود سلطان توی
۱۳بندگی و خواجگی و سلطنت خطهای توست
خط کژ و خط راست این دبیرستان توی
۱۴صورت ما خانهها و روح ما مهمان در آن
نقش و جانها سایه تو جان آن مهمان توی
۱۵دست در طاعت زنیم و چشم در ایمان نهیم
بر امید آنک بنمایی که خود ایمان توی
۱۶دست احسان بر سر ما نه ز احسانی که ما
چشم روشن در تو آویزیم کان احسان توی
۱۷غفلت و بیداری ما در، توی بر کار و بس
غفلت ما بیفضولی بر، چو خود یقظان توی
۱۸توبه با تو خود فضول است و شکستن خود بتر
نقش پیمان گر شکست ارواح آن پیمان توی
۱۹روحها میپروری همچون زر و مس و عقیق
چون مخالف شد جواهر ای عجب چون کان توی
۲۰روز درپیچد صفت در ما و تابد تا به شب
شب صفات از ما به تو آید صفاتستان توی
۲۱روز تا شب ما چنین بر همدگر رحمت کنیم
شب همه رحمت رود سوی تو چون رحمان توی
۲۲کو سلاطین جهان گر شاه ایوان بودهاند
پس بدانستیم بیشک کاندر این ایوان توی
۲۳