مرغ دل پران مبا جز در هوای بیخودی
شمع جان تابان مبا جز در سرای بیخودی
۱آفتاب لطف حق بر عاشقان تابنده باد
تا بیفتد بر همه سایه همای بیخودی
۲گر هزاران دولت و نعمت ببیند عاشقی
ناید اندر چشم او الا بلای بیخودی
۳بنگر اندر من که خود را در بلا افکندهام
از حلاوتها که دیدم در فنای بیخودی
۴جان و صد جان خود چه باشد گر کسی قربان کند
در هوای بیخودی و از برای بیخودی
۵عاشقا کمتر نشین با مردم غمناک تو
تا غباری درنیفتد در صفای بیخودی
۶باجفا شو با کسی کو عاشق هشیاری است
تا بیابی ذوقها اندر وفای بیخودی
۷بیخودی را چون بدانی سروری کاسد شود
ای سری و سروریها خاک پای بیخودی
۸خوش بود ظاهر شدن بر دشمنان بر تخت ملک
لیک آنها هیچ نبود جان به جای بیخودی
۹گر تو خواهی شمس تبریزی شود مهمان تو
خانه خالی کن ز خود ای کدخدای بیخودی
۱۰