شاد آن صبحی که جان را چاره آموزی کنی
چاره او یابد که تُش بیچارگی روزی کنی
۱عشق جامه میدراند عقل بخیه میزند
هر دو را زهره بدرّد چون تو دلدوزی کنی
۲خوش بسوزم همچو عود و نیست گردم همچو دود
خوشتر از سوزش چه باشد چون تو دلسوزی کنی
۳گه لباس قهر درپوشی و راه دل زنی
گه بگردانی لباس آیی قلاووزی کنی
۴خوش بچر ای گاو عنبربخش نفس مطمئن
در چنین ساحل حلال است ار تو خوش پوزی کنی
۵طوطیی که طمع اسب و مرکب تازی کنی
ماهیی که میل شعر و جامه توزی کنی
۶شیر مستی و شکارت آهوان شیرمست
با پنیر گنده فانی کجا یوزی کنی
۷چند گویم قبله کامشب هر یکی را قبلهای است
قبلهها گردد یکی گر تو شب افروزی کنی
۸گر ز لعل شمس تبریزی بیابی مایهای
کمترین پایه فراز چرخ پیروزی کنی
۹