آتشینا آب حیوان از کجا آوردهای
دانم این باری که الحق جان فزا آوردهای
۱مشرق و مغرب بدرد همچو ابر از یک دگر
چون چنین خورشید از نور خدا آوردهای
۲خیره گان روی خود را از ره و منزل مپرس
چون بر ایشان شعلههای کبریا آوردهای
۳احمقی باشد اگر جانی بمیرد بعد از این
چون چنین دریای جوشان از بقا آوردهای
۴از قضا و از قدر مر عاشقان را خوف نیست
چون قدر را مست گشته با قضا آوردهای
۵مینگنجد جان ما در پوست از شادی تو
کاین جمال جان فزا از بهر ما آوردهای
۶شمس تبریزی جفا کردی و دانم این قدر
کز میان هر جفایی صد وفا آوردهای
۷