خبری است نورسیده تو مگر خبر نداری
جگر حسود خون شد تو مگر جگر نداری
۱قمری است رونموده پر نور برگشوده
دل و چشم وام بستان ز کسی اگر نداری
۲عجب از کمان پنهان شب و روز تیر پران
بسپار جان به تیرش چه کنی سپر نداری
۳مس هستیت چو موسی نه ز کیمیاش زر شد
چه غم است اگر چو قارون به جوال زر نداری
۴به درون توست مصری که توی شکرستانش
چه غم است اگر ز بیرون مدد شکر نداری
۵شده ای غلام صورت به مثال بت پرستان
تو چو یوسفی ولیکن به درون نظر نداری
۶به خدا جمال خود را چو در آینه ببینی
بت خویش هم تو باشی به کسی گذر نداری
۷خردا، نه ظالمی تو که ورا چو ماه گویی
ز چه روش ماه گویی تو مگر بصر نداری
۸سر توست چون چراغی بگرفته شش فتیله
همه شش ز چیست روشن اگر آن شرر نداری
۹تن توست همچو اشتر که برد به کعبه دل
ز خری به حج نرفتی نه از آنک خر نداری
۱۰تو به کعبه گر نرفتی بکشاندت سعادت
مگریز ای فضولی که ز حق عبر نداری
۱۱