هله عاشقان بشارت که نماند این جدایی
برسد وصال دولت بکند خدا خدایی
۱ز کرم مزید آید دو هزار عید آید
دو جهان مرید آید تو هنوز خود کجایی
۲شکر وفا بکاری سر روح را بخاری
ز زمانه عار داری به نهم فلک برآیی
۳کرمت به خود کشاند به مراد دل رساند
غم این و آن نماند بدهد صفا صفایی
۴هله عاشقان صادق مروید جز موافق
که سعادتی است سابق ز درون باوفایی
۵به مقام خاک بودی سفر نهان نمودی
چو به آدمی رسیدی هله تا به این نپایی
۶تو مسافری روان کن سفری بر آسمان کن
تو بجنب پاره پاره که خدا دهد رهایی
۷بنگر به قطره خون که دلش لقب نهادی
که بگشت گرد عالم نه ز راه پر و پایی
۸نفسی روی به مغرب نفسی روی به مشرق
نفسی به عرش و کرسی که ز نور اولیایی
۹بنگر به نور دیده که زند بر آسمانها
به کسی که نور دادش بنمای آشنایی
۱۰خمش از سخن گزاری تو مگر قدم نداری
تو اگر بزرگواری چه اسیر تنگنایی
۱۱