بت من به طعنه گوید چه میان ره فتادی
صنما چرا نیفتم ز چنان میی که دادی
۱صنما چنان فتادم که به حشر هم نخیزم
چو چنان قدح گرفتی سر مشک را گشادی
۲شدهام خراب لیکن قدری وقوف دارم
که سرم تو برگرفتی به کنار خود نهادی
۳صنما ز چشم مستت که شرابدار عشق است
بدهی می و قدح نی چه عظیم اوستادی
۴کرم تو است این هم که شراب برد عقلم
که اگر به عقل بودی شکافدی ز شادی
۵قدحی به من بدادی که همیزنم دو دستک
که به یک قدح برستم ز هزار بیمرادی
۶به دو چشم شوخ مستت که طرب بزاد از وی
که تو روح اولینی و ز هیچ کس نزادی
۷