هله ای دلی که خفته تو به زیر ظل مایی
شب و روز در نمازی به حقیقت و غرایی
۱مه بدر، نور بارد سگ کوی بانگ دارد
ز برای بانگ هر سگ مگذار روشنایی
۲به نماز نان برسته جز نان دگر چه خواهد
دل همچو بحر باید که گهر کند گدایی
۳اگر آن میی که خوردی به سحر نبود گیرا
بستان میی که یابی ز تفش ز خود رهایی
۴به خدا به ذات پاکش که میی است کز حراکش
برهد تن از هلاکش به سعادت سمایی
۵بستان مکن ستیزه تو بدین حیات ریزه
که حیات کامل آمد ز ورای جان فزایی
۶بهلم دگر نگویم که دریغ باشد ای جان
بر کور یوسفی را حرکات و خودنمایی
۷