چو یقین شدهست دل را که تو جان جان جانی
بگشا در عنایت که ستون صد جهانی
۱چو فراق گشت سرکش بزنی تو گردنش خوش
به قصاص عاشقانت که تو صارم زمانی
۲چو وصال گشت لاغر تو بپرورش به ساغر
همه چیز را به پیشت خورشی است رایگانی
۳به حمل رسید آخر به سعادت آفتابت
که جهان پیر یابد ز تو تابش جوانی
۴چه سماعهاست در جان چه قرابههای ریزان
که به گوش میرسد زان دف و بربط و اغانی
۵چه پر است این گلستان ز دم هزاردستان
که ز های و هوی مستان تو می از قدح ندانی
۶همه شاخهها شکفته ملکان قدح گرفته
همگان ز خویش رفته به شراب آسمانی
۷برسان سلام جانم تو بدان شهان ولیکن
تو کسی به هش نیابی که سلامشان رسانی
۸پشه نیز باده خورده سر و ریش یاوه کرده
نمرود را به دشنه ز وجود کرده فانی
۹چو به پشه این رساند تو بگو به پیل چه دهد
چه کنم به شرح ناید می جام لامکانی
۱۰ز شراب جان پذیرش سگ کهف شیرگیرش
که به گرد غار مستان نکند به جز شبانی
۱۱چو سگی چنین ز خود شد تو ببین که شیر شرزه
چو وفا کند چه یابد ز رحیق آن اوانی
۱۲تبریز مشرقی شد به طلوع شمس دینی
که از او رسد شرارت به کواکب معانی
۱۳