خیره چرا گشتهای خواجه مگر عاشقی
کاسه بزن کوزه خور خواجه اگر عاشقی
۱کاش بدانستیی بر چه در استادهای
کاش بدانستیی بر چه قمر عاشقی
۲چشمه آن آفتاب خواب نبیند فلک
چشمت از او روشنست تیزنظر عاشقی
۳شیر فلک زین خطر خون شده استش جگر
راست بگویم مرنج سخته جگر عاشقی
۴ای گل تر راست گو بر چه دریدی قبا
ای مه لاغرشده بر چه سحر عاشقی
۵ای دل دریاصفت موج تو ز اندیشههاست
هر دم کف میکنی بر چه گهر عاشقی
۶آنک از او گشت دنگ غم نخورد از خدنگ
ور تو سپر بفکنی سسته سپر عاشقی
۷جملهٔ اجزای خاک، هست چو ما عشقناک
لیک تو ای روح ِپاکْ، نادرهتر عاشقی
۸ای خرد ار بحریی دم مزن و دم بخور
چون هنرت خامشیست بر چه هنر عاشقی
۹