میان تیرگی خواب و نور بیداری
چنان نمود مرا دوش در شب تاری
۱که خوب طلعتی از ساکنان حضرت قدس
که جمله محض خرد بود و نور هشیاری
۲تنش چو روی مقدس بری ز کسوت جسم
چو عقل و جان گهردار، وز غرض عاری
۳مرا ستایش بسیار کرد و گفت:« ای آن
که در جحیم طبیعت چنین گرفتاری
۴شکفته گلبن جوزا برای عشرت تست
تو سر به گلخن گیتی چرا فرود آری
۵سریر هفت فلک تخت تست اگرچه کنون
ز دست طبع، گرفتار چار دیواری
۶کمال جان چو بهایم ز خواب و خور مطلب
که آفریده تو زینسان نه بهر این کاری
۷بدی مکن که درین کشت زار زود زوال
به داس دهر همان بدروی که میکاری
۸پی مراد چه پویی به عالمی که در او
چو دفع رنج کنی جمله راحت انگاری؟!
۹حقیقت این شکم از آز پر نخواهد شد
اگر به ملک همه عالمش بیانباری
۱۰گرفتمت که رسیدی بدانچ میطلبی
ولی چه سود از آن، چون بجاش بگذاری؟!
۱۱شب جوانیت ای دوست چون سپیده دمید
تو مست، خفته و آگه نهای ز بیداری
۱۲