حرام گشت از این پس فغان و غمخواری
بهشت گشت جهان زانک تو جهان داری
۱مثال ده که نروید ز سینه خار غمی
مثال ده که کند ابر غم گهرباری
۲مثال ده که نیاید ز صبح غمازی
مثال ده که نگردد جهان به شب تاری
۳مثال ده که نریزد گلی ز شاخ درخت
مثال ده که کند توبه خار از خاری
۴مثال ده که رهد حرص از گداچشمی
مثال ده که طمع وارهد ز طراری
۵مثال گر ندهی حسن بیمثال تو بس
که مستی دل و جانست و خصم هشیاری
۶چو شب به خلوت معراج تو مشرف شد
به آفتاب نظر میکند به صد خواری
۷ز رشک نیشکرت نی هزار ناله کند
ز چنگ هجر تو گیرند چنگها زاری
۸ز تف عشق تو سوزی است در دل آتش
هم از هوای تو دارد هوا سبکساری
۹برای خدمت تو آب در سجود رود
ز درد توست بر این خاک رنگ بیماری
۱۰ز عشق تابش خورشید تو به وقت طلوع
بلند کرد سر آن کوه نی ز جباری
۱۱که تا نخست برو تابد آن تف خورشید
نخست او کند آن نور را خریداری
۱۲تنا ز کوه بیاموز سر به بالا دار
که کان عشق خدایی نه کم ز کهساری
۱۳مکن به زیر و به بالا به لامکان کن سر
که هست شش جهت آن جا تو را نگوساری
۱۴به دل نگر که دل تو برون شش جهت است
که دل تو را برهاند از این جگرخواری
۱۵روانه باش به اسرار و می تماشا کن
ز آسمان بپذیر این لطیف رفتاری
۱۶چو غوره از ترشی رو به سوی انگوری
چو نی برو ز نیی جانب شکرباری
۱۷حلاوت شکر او گلوی من بگرفت
بماندم از رخ خوبش ز خوب گفتاری
۱۸بگو به عشق که ای عشق خوش گلوگیری
گه جفا و وفا خوب و خوب کرداری
۱۹گلو چو سخت بگیری سبک برآید جان
درآیدم ز تو جان چون گلوم افشاری
۲۰گلوی خود به رسن زان سپرد خوش منصور
دلا چو بوی بری صد گلو تو بسپاری
۲۱ز کودکی تو به پیری روانهای و دوان
ولیکن آن حرکت نیست فاش و اظهاری
۲۲