به جان تو که بگویی وطن کجا داری
که سخت فتنه عقلی و خصم هشیاری
۱چو خارپشت سر اندرکشید عقل امروز
که ساقی می گلگون و رشک گلزاری
۲سماع باره نبودم تو از رهم بردی
به مکر راه زن صد هزار طراری
۳به گوش چرخ چه گفتی که یاوه گرد شدهست
به گوش ابر چه گفتی که کرد درباری
۴به خاک هم چه نمودی که گشت آبستن
ز باد هم چه ربودی که میکند زاری
۵به کوهها چه سپردی که گنج ساز شدند
به بحرها تو بیاموختی گهرباری
۶به گوش کفر چه گفتی که چشم و گوش ببست
به گوش عقل چه گفتی که گشت انواری
۷چگونه از کف غم میرهانیم در خواب
چگونه در غم وا میکشی به بیداری
۸به مثل خواب هزاران طریق و چارهاستت
که ره دهی دل و جان را به غصه نسپاری
۹چنانک عارف بیدار و خفته از دنیا
ز خار رست کسی که سرش تو میخاری
۱۰به آفتاب و به ماه و به اختران و فلک
چه دادهای تو که بیپر کنند طیاری
۱۱به ذرههای پرنده چه نغمه از تو رسید
که گر به کوه رسانی همش به رقص آری
۱۲دماغ آب و گلی را ز مکر پر کردی
چنانک با تو همیپیچد او به مکاری
۱۳دمی که درندمی تو تهی شوند چو خیک
نههای و هوی بماند نه زور و رهواری
۱۴خموش کردم و بگریختم ز خود صد بار
کشان کشان تو مرا سوی گفت میآری
۱۵