فرست باده جان را به رسم دلداری
بدان نشان که مرا بینشان همیداری
۱بدان نشان که همه شب چو ماه میتابی
درون روزن دلها برای بیداری
۲بدان نشان که دمم دادهای از می که خویش
تهی و پر کنمت دم به دم قدح واری
۳بگرد جمع مرا چون قدح چه گردانی
چو باده را به گرو بردهای نمیآری
۴از آن میی که اگر بر کلوخ برریزی
کلوخ مرده برآرد هزار طراری
۵از آن میی که اگر باغ از او شکوفه کند
ز گل گلی بستانی ز خار هم خاری
۶چو بیتو ناله برآرم ز چنگ هجر تو من
چو چنگ بیخبرم از نوا و از زاری
۷گره گشای خداوند شمس تبریزی
که چشم جادوی او زد گره به سحاری
۸