تو در عقیله ترتیب کفش و دستاری
چگونه رطل گران خوار را به دست آری
۱به جان من به خرابات آی یک لحظه
تو نیز آدمیی مردمی و جان داری
۲بیا و خرقه گرو کن به می فروش الست
که پیش از آب و گلست از الست خماری
۳فقیر و عارف و درویش وانگهی هشیار
مجاز بود چنین نامها تو پنداری
۴سماع و شرب سقاهم نه کار درویشست
زیان و سود کم و بیش کار بازاری
۵بیا بگو که چه باشد الست عیش ابد
ملنگ هین به تکلف که سخت رهواری
۶سری که درد ندارد چراش میبندی
چرا نهی تن بیرنج را به بیماری
۷