منم که کار ندارم به غیر بیکاری
دلم ز کار زمانه گرفت بیزاری
۱ز خاک تیره ندیدم به غیر تاریکی
ز پیر چرخ ندیدم به غیر مکاری
۲فروگذاشتهای شست دل در این دریا
نه ماهیی بگرفتی نه دست میداری
۳تو را چه شصت و چه هفتاد چون نخواهی پخت
گلی به دست نداری چه خار میخاری
۴کلاه کژ بنهی همچو ماه و نورت نیست
برو برو که گرفتار ریش و دستاری
۵چگونه برقی آخر که کشت میسوزی
چگونه ابری آخر که سنگ میباری
۶چو صید دام خودی پس چگونه صیادی
چو دزد خانه خویشی چگونه عیاری
۷اگر چه این همه باشد ولی اگر روزی
خیال یار مرا دیدهای نکو یاری
۸به ذات پاک خدایی که کارساز همهست
چو مست کار امیر منی نکوکاری
۹اگر دو گام پیاده دویدی از پی او
تو یک سواره نهای تو سپاه سالاری
۱۰بگیر دامن عشقی که دامنش گرمست
که غیر او نرهاند تو را ز اغیاری
۱۱به یاد عشق شب تیره را به روز آور
چو عشق یاد بود شب کجا بود تاری
۱۲تو خفته باشی و آن عشق بر سر بالین
برآوریده دو کف در دعا و در زاری
۱۳اگر بگویم باقی بسوزد این عالم
هلا قناعت کردم بس است گفتاری
۱۴