نگاهبان دو دیدهست چشم دلداری
نگاه دار نظر از رخ دگر یاری
۱وگر به سینه درآید به غیر آن دلبر
بگو برو که همیترسم از جگرخواری
۲هلا مباد که چشمش به چشم تو نگرد
درون چشم تو بیند خیال اغیاری
۳به من نگر که مرا یار امتحانها کرد
به حیله برد مرا کشکشان به گلزاری
۴گلی نمود که گلها ز رشک او میریخت
بتی که جمله بتان پیش او گرفتاری
۵چنین چنین به تعجب سری بجنبانید
که نادرست و غریبست درنگر باری
۶چنانک گفت طراریم دزد در پی توست
چو من سپس نگریدم ربود دستاری
۷ز آب دیده داوود سبزهها بررست
به عذر آنک به نقشی بکرد نظاری
۸براند مر پدرت را کشان کشان ز بهشت
نظر به سنبله تر یکی ستمکاری
۹حذر ز سنبل ابرو که چشم شه بر توست
هلا که مینگرد سوی تو خریداری
۱۰چو مشتری دو چشم تو حی قیومست
به چنگ زاغ مده چشم را چو مرداری
۱۱دهی تو کاله فانی بری عوض باقی
لطیف مشتریی سودمند بازاری
۱۲خمش خمش که اگر چه تو چشم را بستی
ریای خلق کشیدت به نظم و اشعاری
۱۳ولیک مفخر تبریز شمس دین با توست
چه غم خوری ز بد و نیک با چنین یاری
۱۴