بیا بیا که نیابی چو ما دگر یاری
چو ما به هر دو جهان خود کجاست دلداری
۱بیا بیا و به هر سوی روزگار مبر
که نیست نقد تو را پیش غیر بازاری
۲تو همچو وادی خشکی و ما چو بارانی
تو همچو شهر خرابی و ما چو معماری
۳به غیر خدمت ما که مشارق شادیست
ندید خلق و نبیند ز شادی آثاری
۴هزار صورت جنبان به خواب میبینی
چو خواب رفت نبینی ز خلق دیاری
۵ببند چشم خر و برگشای چشم خرد
که نفس همچو خر افتاد و حرص افساری
۶ز باغ عشق طلب کن عقیده شیرین
که طبع سرکه فروشست و غوره افشاری
۷بیا به جانب دارالشفای خالق خویش
کز آن طبیب ندارد گریز بیماری
۸جهان مثال تن بیسرست بیآن شاه
بپیچ گرد چنان سر مثال دستاری
۹اگر سیاه نهای آینه مده از دست
که روح آینه توست و جسم زنگاری
۱۰کجاست تاجر مسعود مشتری طالع
که گرمدار منش باشم و خریداری
۱۱بیا و فکرت من کن که فکرتت دادم
چو لعل میخری از کان من بخر باری
۱۲به پای جانب آن کس برو که پایت داد
بدو نگر به دو دیده که داد دیداری
۱۳دو کف به شادی او زن که کف ز بحر ویست
که نیست شادی او را غمی و تیماری
۱۴تو بیز گوش شنو بیزبان بگو با او
که نیست گفت زبان بیخلاف و آزاری
۱۵