خورانمت می جان تا دگر تو غم نخوری
چه جای غم که ز هر شادمان گرو ببری
۱فرشتهای کنمت پاک با دو صد پر و بال
که در تو هیچ نماند کدورت بشری
۲نمایمت که چگونهست جان رسته ز تن
فشانده دامن خود از غبار جانوری
۳در آن صبوح که ارواح راح خاص خورند
تو را خلاص نمایم ز روز و شب شمری
۴قضا که تیر حوادث به تو همیانداخت
تو را کند به عنایت از آن سپس سپری
۵روان شدهست نسیم از شکرستان وصال
که از حلاوت آن گم کند شکر شکری
۶ز بامداد بیاورد جام چون خورشید
که جزو جزو من از وی گرفت رقص گری
۷چو سخت مست شدم گفت هین دگر بدهم
که تا میان من و تو نماند این دگری
۸بده بده هله ای جان ساقیان جهان
کرم کریم نماید قمر کند قمری
۹به آفتاب جلال خدای بیهمتا
نیافت چون تو مهی چرخ ازرق سفری
۱۰تمام این تو بگو ای تمام در خوبی
که بسته کرد مرا سکر باده سحری
۱۱