دلا همای وصالی بپر چرا نپری
تو را کسی نشناسد نه آدمی نه پری
۱تو دلبری نه دلی لیک بهر حیله و مکر
به شکل دل شدهای تا هزار دل ببری
۲دمی به خاک درآمیزی از وفا و دمی
ز عرش و فرش و حدود دو کون برگذری
۳روان چرات نیابد چو پر و بال ویی
نظر چرات نبیند چو مایه نظری
۴چه زهره دارد توبه که با تو توبه کند
خبر کی باشد تا با تو ماندش خبری
۵چه باشد آن مس مسکین چو کیمیا آید
که او فنا نشود از مسی به وصف زری
۶کیست دانه مسکین چو نوبهار آید
که دانگیش نگردد فنا پی شجری
۷کیست هیزم مسکین که چون فتد در نار
بدل نگردد هیزم به شعله شرری
۸ستارههاست همه عقلها و دانشها
تو آفتاب جهانی که پرده شان بدری
۹جهان چو برف و یخی آمد و تو فصل تموز
اثر نماند از او چون تو شاه بر اثری
۱۰کیم بگو من مسکین که با تو من مانم
فنا شوم من و صد من چو سوی من نگری
۱۱کمال وصف خداوند شمس تبریزی
گذشتهست ز اوهام جبری و قدری
۱۲