بیا بیا که پشیمان شوی از این دوری
بیا به دعوت شیرین ما چه میشوری
۱حیات موج زنان گشته اندر این مجلس
خدای ناصر و هر سو شراب منصوری
۲به دست طره خوبان به جای دسته گل
به زیر پای بنفشه به جای محفوری
۳هزار جام سعادت بنوش ای نومید
بگیر صد زر و زور ای غریب زرزوری
۴هزار گونه زلیخا و یوسفند این جا
شراب روح فزای و سماع طنبوری
۵جواهر از کف دریای لامکان ز گزاف
به پیش مؤمن و کافر نهاده کافوری
۶میان بحر عسل بانگ میزند هر جان
صلا که بازرهیدم ز شهد زنبوری
۷فتادهاند به هم عاشقان و معشوقان
خراب و مست رهیده ز ناز مستوری
۸قیامتست همه راز و ماجراها فاش
که مرده زنده کند نالههای ناقوری
۹برآر باز سر ای استخوان پوسیده
اگر چه سخره ماری و طعمه موری
۱۰ز مور و مار خریدت امیر کن فیکون
بپوش خلعت میری جزای مأموری
۱۱تو راست کان گهر غصه دکان بگذار
ز نور پاک خوری به که نان تنوری
۱۲شکوفههای شراب خدا شکفت بهل
شکوفهها و خمار شراب انگوری
۱۳جمال حور به از بردگان بلغاری
شراب روح به از آشهای بلغوری
۱۴خیال یار به حمام اشک من آمد
نشست مردمک دیدهام به ناطوری
۱۵دو چشم ترک خطا را چه ننگ از تنگی
چه عار دارد سیاح جان از این عوری
۱۶درخت شو هله ای دانهای که پوسیدی
توی خلیفه و دستور ما به دستوری
۱۷کی دیدهست چنین روز با چنان روزی
که واخرد همه را از شبی و شبکوری
۱۸کرم گشاد چو موسی کنون ید بیضا
جهان شدهست چو سینا و سینه نوری
۱۹دلا مقیم شو اکنون به مجلس جانها
که کدخدای مقیمان بیت معموری
۲۰مباش بسته مستی خراب باش خراب
یقین بدانک خرابیست اصل معموری
۲۱خراب و مست خدایی در این چمن امروز
هزار شیشه اگر بشکنی تو معذوری
۲۲به دست ساقی تو خاک میشود زر سرخ
چو خاک پای ویی خسروی و فغفوری
۲۳صلای صحت جان هر کجا که رنجوریست
تو مرده زنده شدن بین چه جای رنجوری
۲۴غلام شعر بدانم که شعر گفته توست
که جان جان سرافیل و نفخه صوری
۲۵سخن چو تیر و زبان چو کمان خوارزمی است
که دیر و دور دهد دست وای از این دوری
۲۶ز حرف و صوت بباید شدن به منطق جان
اگر غفار نباشد بس است مغفوری
۲۷کز آن طرف شنوااند بیزبان دلها
نه رومیست و نه ترکی و نی نشابوری
۲۸بیا که همره موسی شویم تا که طور
که کلم الله آمد مخاطبه طوری
۲۹که دامنم بگرفتهست و میکشد عشقی
چنانک گرسنه گیرد کنار کندوری
۳۰ز دست عشق کی جستهست تا جهد دل من
به قبض عشق بود قبضه قلاجوری
۳۱