به من نگر که به جز من به هر کی درنگری
یقین شود که ز عشق خدای بیخبری
۱بدان رخی بنگر کو نمک ز حق دارد
بود که ناگه از آن رخ تو دولتی ببری
۲تو را چو عقل پدر بودهست و تن مادر
جمال روی پدر درنگر اگر پسری
۳بدانک پیر سراسر صفات حق باشد
وگرچه پیر نماید به صورت بشری
۴به پیش تو چو کفست و به وصف خود دریا
به چشم خلق مقیمست و هر دم او سفری
۵هنوز مشکل ماندهست حال پیر تو را
هزار آیت کبری در او چه بیهنری
۶رسید صورت روحانیی به مریم دل
ز بارگاه منزه ز خشکی و ز تری
۷از آن نفس که در او سر روح پنهان شد
بکرد حامله دل را رسول رهگذری
۸ایا دلی که تو حامل شدی از آن خسرو
به وقت جنبش آن حمل تا در او نگری
۹چو حمل صورت گیرد ز شمس تبریزی
چو دل شوی تو و چون دل به سوی غیب پری
۱۰