به اهل پرده اسرارها ببر خبری
که پردههای شما بردرید از قمری
۱نشسته بودند یک شب نجوم و سیارات
برای طلعت آن آفتاب در سمری
۲برید غیرت شمشیر برکشید و برفت
که در چهاید بگفتند نیستمان خبری
۳برید غیرت واگشت و هر یکی میگفت
به نالههای پرآتش که آه واحذری
۴شبانگهانی عقرب چو کزدمک میرفت
به گوشهای سراپردههاش بر خطری
۵که پاسبان سراپرده جلالت او
به نفط قهر بزد تا بسوخت از شرری
۶دریغ دیده بختم به کحل خاک درش
ز بهر روشنی چشم یافتی نظری
۷که تا به قوت آن یک نظر بدو کردی
که مهر و ماه نیابند اندر او اثری
۸که نسر طایر بگذشت از هوس آن سو
به اعتماد که او راست بسته بال و پری
۹یکی مگس ز شکرهای بیکرانه او
پرید در پی آن نسر و برسکست سری
۱۰چو بوی خمر رحیقش برون زند ز جهان
خراب و مست ببینی به هر طرف عمری
۱۱به بر و بحر فتادست ولوله شادی
که بحر رحمت پوشید قالب بشری
۱۲فکند ایمن و ساکن حذرکنان بلا
سلاحها بفراغت ز تیغ یا سپری
۱۳که ذرههای هواها و قطرههای بحار
به گوش حلقه او کرد و بر میان کمری
۱۴چو حق خدمت او ماجرا کند آغاز
یقین شود همه را زانک نیستشان هنری
۱۵نگارگر بگه نقش شهرها میکرد
گشاد هندسه را پس مهندسانه دری
۱۶چو دررسید به تبریز و نقش او ناگاه
برو فتاد شعاعات روح سیمبری
۱۷قلم شکست و بیفتاد بیخبر بر جای
چو مستیان شبانه ز خوردن سکری
۱۸تمام چون کنم این را که خاطر از آتش
همیگدازد در آب شکر چون شکری
۱۹