بیا بیا که تو از نادرات ایامی
برادری پدری مادری دلارامی
۱به نام خوب تو مرده ز گور برخیزد
گزاف نیست برادر چنین نکونامی
۲تو فضل و رحمت حقی که هر که در تو گریخت
قبول میکنیش با کژی و با خامی
۳همیزیم به ستیزه و این هم از گولیست
که تا مرا نکشی ای هوس نیارامی
۴به هیچ نقش نگنجی ولیک تقدیرا
اگر به نقش درآیی عجب گلاندامی
۵گهی فراق نمایی و چاره آموزی
گهی رسول فرستی و جان پیغامی
۶درون روزن دل چون فتاد شعلهٔ شمع
بداند این دل شبرو که بر سر بامی
۷مرادم آنکه شود سایه و آفتاب یکی
که تا ز عشق نمایم تمام خوشکامی
۸محالجوی و محالم بدین گناه مرا
قبول مینکند هیچ عالم و عامی
۹تو هم محال ننوشی و معتقد نشوی
برو برو که مرید عقول و احلامی
۱۰اگر ز خسرو جانها حلاوتی یابی
محال هر دو جهان را چو من درآشامی
۱۱ور از طبیب طبیبان گوارشی یابی
مکاشفی تو بخوان خدا نه اوهامی
۱۲برآ ز مشرق تبریز شمس دین بخرام
که بر ممالک هر دو جهان چو بهرامی
۱۳