چه باک دارد عاشق ز ننگ و بدنامی
که عشق سلطنت است و کمال و خودکامی
۱پلنگ عشق چه ترسد ز رنگ و بوی جهان
نهنگ فقر چه ترسد ز دوزخ آشامی
۲چگونه باشد عاشق ز مستی آن می
که جام نیز ز تیزیش گم کند جامی
۳چه جای خاک که بر کوه جرعهای برریخت
هزار عربده آورد و شورش و خامی
۴تو جام عشق چه دانی چو شیشه دل باشی
تو دام عشق چه دانی چو مرغ این دامی
۵ز صاف بحر نگویم اگر کفش بینی
مثال زیبق بر هیچ کف نیارامی
۶ملول و تیره شدی مر صفاش را چه گنه
نبات را چه جنایت چو سرکه آشامی
۷که خاک بر سر سرکا و مرد سرکه فروش
که شهد صاف ننوشد ز تیره ایامی
۸به من نگر که در این بزم کمترین عامم
ز بیخودی نشناسم ز خاص تا عامی
۹