اگر تو یار نداری، چرا طلب نکنی؟
وگر به یار رسیدی، چرا طرب نکنی؟
۱وگر رفیق نسازد، چرا تو او نشوی؟
وگر رباب ننالد، چراش ادب نکنی؟
۲وگر حجاب شود مر تو را ابوجهلی
چرا غزای ابوجهل و بولهب نکنی؟
۳به کاهلی بنشینی که این عجب کاریست
عجب توی که هوای چنان عجب نکنی
۴تو آفتاب جهانی، چرا سیاه دلی؟
که تا دگر هوس عقدهٔ ذنب نکنی
۵مثال زر تو به کوره از آن گرفتاری
که تا دگر طمع کیسه ذهب نکنی
۶چو وحدتست عَزبخانهٔ یکی گویان
تو روح را ز جز حق، چرا عزب نکنی؟
۷تو هیچ مجنون دیدی که با دو لیلی ساخت؟
چرا هوای یکی روی و یک غبب نکنی؟
۸شب وجود تو را در کمین چنان ماهیست
چرا دعا و مناجات نیم شب نکنی؟
۹اگر چه مست قدیمی و نوشراب نهای
شراب حق نگذارد که تو شغب نکنی
۱۰شرابم آتش عشقست و خاصه از کف حق
حرام باد حیاتت که جان حطب نکنی
۱۱اگر چه موج سخن میزند ولیک آن به
که شرح آن به دل و جان کنی، به لب نکنی
۱۲