ز بامداد درآورد دلبرم جامی
به ناشتاب چشانید خام را خامی
۱نه بادهاش ز عصیر و نه جام او ز زجاج
نه نقل او چو خسیسان به قند و بادامی
۲به باد باده مرا داد همچو که بر باد
به آب گرم مرا کرد یار اکرامی
۳بسی نمودم سالوس و او مرا میگفت
مکن مکن که کم افتد چنین به ایامی
۴طریق ناز گرفتم که نی برو امروز
ستیزه کرد و مرا داد چند دشنامی
۵چنین شراب و چو من ساقی و تو گویی نی
کی گوید این نه مگر جاهلی و یا عامی
۶هزار مینکند آنچ کرد دشنامش
خراب گشتم نی ننگ ماند و نی نامی
۷چگونه مست نگردی ز لطف آن شاهی
که او خراب کند عالمی به پیغامی
۸دلی بیابد تا این سخن تمام کنم
خراب کرد دلم را چنان دلارامی
۹سری نهادم بر پای او چو مستان من
پدید شد سر مست مرا سرانجامی
۱۰سر مرا به بر اندرگرفت و خوش بنواخت
غریب دلبریی و بدیع انعامی
۱۱وانگه از سر دقت به حاضران میگفت
نه درخورست چنین مرغ با چنین دامی
۱۲به باغ بلبل مستم صفیر من بشنو
مباش در قفسی و کناره بامی
۱۳فروکشیدم و باقی غزل نخواهم گفت
مگر بیابم چون خویش دوزخ آشامی
۱۴