به هر دلی که درآیی چو عشق بنشینی
بجوشد از تک دل چشمه چشمه شیرینی
۱کلید حاجت خلقان بدان شدهست دعا
که جان جان دعایی و نور آمینی
۲دلا به کوی خرابات ناز تو نخرند
مکن تو بینی و ناموس تا جهان بینی
۳در آن الست و بلی جان بیبدن بودی
تو را نمود که آنی چه در غم اینی
۴تو را یکی پر و بالیست آسمان پیما
چه در پی خر و اسپی چه در غم زینی
۵بگو بگو تو چه جستی که آنت پیش نرفت
بیا بیا که تو سلطان این سلاطینی
۶تو تاج شاه جهان را عزیزتر گهری
عروس جان نهان را هزار کابینی
۷چه چنگ درزدهای در جهان و قانونش
که از ورای فلک زهره قوانینی
۸به روز جلوه ملایک تو را سجود کنند
بنشنوند ز ابلیسیان که تو طینی
۹میان ببستی و کردی به صدق خدمت دین
کنند خدمت تو بعد از این که تو دینی
۱۰ستاره وار به انگشتها نمودندت
چو آفتاب کنون نامشار تعیینی
۱۱اگر چه درخور نازی نیاز را مگذار
برای رشک ز ویسه خوشست رامینی
۱۲خمش! به سوره اقرا بسی عمل کردی
ز قشر حرف گذر کن, کنون که والتینی
۱۳