ز آب تشنه گرفتهست خشم میبینی
گرسنه آمد و با نان همیکند بینی
۱ز آفتاب گرفتهست خشم گازر نیز
زهی حماقت و ادبیر و جهل و گر کینی
۲تو را که معدن زر پیش خود همیخواند
نمیروی و قراضه ز خاک میچینی
۳قراضههاست ز حسن ازل در این خوبان
در آب و گل به چه آمد پی خوش آیینی
۴چو کان حسن بچیند قراضهها ز بتان
به آب و گل بنماید که آن نهای اینی
۵تو جهد کن که سراسر همه قراضه شوی
روی به معدن خود زانک جمله زرینی
۶به شهد جذبه من آب جفا بیامیزم
که شهد صرف گلو گیردت ز شیرینی
۷کشیدمت نه دعاها کشند آمین را
کشانه شو سوی من گرچه لنگ تخمینی
۸به سوی بحر رو ای ماهی و مکش خود را
تو با سعادت و اقبال خود چه در کینی
۹اگر تو مینروی آن کرم تو را بکشد
چنین کند کرم و رحمت سلاطینی
۱۰وگر درشت کشد مر تو را مترسان دل
که یوسفست کشنده تو ابن یامینی
۱۱به تهمت و به درشتی و دزدیش بکشید
که صاع زر تو ببردی به بد تو تعیینی
۱۲چو خلوت آمد گفتش که من قرین توام
تو لایقی بر من من دعا تو آمینی
۱۳در آن مکان که مکان نیست قصرها داری
در این مکان فنا چون حریص تمکینی
۱۴هزار بارت گفتم خمش کن و تن زن
تو از لجاج کنون احمدی و پارینی
۱۵فداح روح حیاتی فانت تحیینی
و انت تخلص دیباجتی من الطین
۱۶و انت تلبس روحی مکرما حللا
بها اعیش و تکفیننی لتکفینی
۱۷ایا مفجر عین تقر عینینی
سقاها سکراتی و شربها دینی
۱۸