از این درخت بدان شاخ و بر نمیبینی
سه شاخ داری کور و کری و گرگینی
۱میان آب دری و ز آب میپرسی
میان گنج زری مس قلب میچینی
۲خدات گوید تدبیر چشم روشن کن
تو چشم را بگذاری و میکنی بینی
۳اگرچه تیره شبی رو به صبح صادق آر
مگو که صبحم صبحی ولی دروغینی
۴رسید نعره عشرت ز ناصر منصور
غدوت اشربها و الخمار یسقینی
۵مجردان همه شب نقل و باده مینوشند
در این خوشی که در افواه سابق الدینی
۶مثال دنب ز پس ماندهای ز سرمستان
تو مست بستر گرمی حریف بالینی
۷چو غافلی ز ثواب و مقام مسکینان
مراقب ذهبی دشمن مساکینی
۸گلست قوت تو همچون زنان آبستن
تو را از آن چه که در روضه و بساتینی
۹دی و بهار همه سال مار خاک خورد
اگر انار زند خنده تین کند تینی
۱۰اگرچه نقش لطیفی نه سر به سر نقشی
وگرچه زاده طینی نه سر به سر طینی
۱۱هلا خموش که دیوان دف تو تر کردند
کانیس دفتری و طالب دواوینی
۱۲