ز بامداد دلم میجهد به سودایی
ز بامداد پگه میزند یکی رایی
۱چگونه آه نگویم که آتشی بفروخت
که از پگه دل من گشت آتش افزایی
۲فسون ناله بخوانم بر اژدهای غمش
که آتشست دم او و ناله سقایی
۳عجب که دوش کجا بوده است این دل من
که بر رخ دل من هست تازه صفرایی
۴به سوی جسم چو خاکسترم میا گستاخ
که زیر اوست یکی آتشی و دریایی
۵به خوی آتش او من همیروم ای یار
به حیلهها و به تزویرها و هیهایی
۶ز دردمیدن عشقش دلم شکست آورد
که عشق را دم تندست و دل چو سرنایی
۷به جست و جوی وصالش دل مراست به عشق
چه آتشین طلبی و چه آهنین پایی
۸حدیث آتش گویم ز شمس تبریزی
که تا ز تابش نورش رسد به هر جایی
۹