ز بامداد دلم میپرد به سودایی
چو وام دار مرا میکند تقاضایی
۱عجب به خواب چه دیدهست دوش این دل من
که هست در سرم امروز شور و صفرایی
۲ولی دلم چه کند چون موکلان قضا
همیرسند پیاپی به دل ز بالایی
۳پرست خانه دل از موکل عجمی
که نیست یک سر سوزن بهانه را جایی
۴بهانه نیست وگر هست کو زبان و دلی
گریز نیست وگر هست کو مرا پایی
۵جهان که آمد و ما همچو سیل از سر کوه
روان و رقص کنانیم تا به دریایی
۶اگر چه سیل بنالد ز راه ناهموار
قدم قدم بودش در سفر تماشایی
۷چگونه زار ننالم من از کسی که گرفت
به هر دو دست و دهان او مرا چو سرنایی
۸هوس نشسته که فردا چنین کنیم و چنان
خبر ندارد کو را نماند فردایی
۹غلام عشقم کو نقد وقت میجوید
نه وعده دارد و نه نسیهای و نی رایی
۱۰