بیامدیم دگربار سوی مولایی
که تا به زانوی او نیست هیچ دریایی
۱هزار عقل ببندی به هم بدو نرسد
کجا رسد به مه چرخ دست یا پایی
۲فلک به طمع گلو را دراز کرد بدو
نیافت بوسه ولیکن چشید حلوایی
۳هزار حلق و گلو شد دراز سوی لبش
که ریز بر سر ما نیز من و سلوایی
۴بیامدیم دگربار سوی معشوقی
که میرسید به گوش از هواش هیهایی
۵بیامدیم دگربار سوی آن حرمی
که فرق سجده کنش هست آسمان سایی
۶بیامدیم دگربار سوی آن چمنی
که هست بلبل او را غلام عنقایی
۷بیامدیم بدو کو جدا نبود از ما
که مشک پر نشود بیوجود سقایی
۸همیشه مشک بچفسیده بر تن سقا
که نیست بیتو مرا دست و دانش و رایی
۹بیامدیم دگربار سوی آن بزمی
که شد ز نقل خوشش کام نیشکرخایی
۱۰بیامدیم دگربار سوی آن چرخی
که جان چو رعد زند در خمش علالایی
۱۱بیامدیم دگربار سوی آن عشقی
که دیو گشت ز آسیب او پری زایی
۱۲خموش زیر زبان ختم کن تو باقی را
که هست بر تو موکل غیور لالایی
۱۳حدیث مفخر تبریز شمس دین کم گو
که نیست درخور آن گفت عقل گویایی
۱۴