شدم به سوی چه آب همچو سقایی
برآمد از تک چه یوسفی معلایی
۱سبک به دامن پیراهنش زدم من دست
ز بوی پیرهنش دیده گشت بینایی
۲به چاه در نظری کردم از تعجب من
چه از ملاحت او گشته بود صحرایی
۳کلیم روح به هر جا رسید میقاتش
اگر چه کور بود گشت طور سینایی
۴زنخ ز دست رقیبی که گفت از چه دور
از این سپس منم و چاه و چون تو زیبایی
۵کسی که زنده شود صد هزار مرده از او
عجب نباشد اگر پیر گشت برنایی
۶هزار گنج گدای چنین عجب کانی
هزار سیم نثار لطیف سیمایی
۷جهان چو آینه پرنقش توست اما کو
به روی خوب تو بیآینه تماشایی
۸سخن تو گو که مرا از حلاوت لب تو
نه عقل ماند و نه اندیشهای و نی رایی
۹