رسید ترکم با چهرههای گل وردی
بگفتمش چه شد آن عهد گفت اول وردی
۱بگفتمش که یکی نامهای به دست صبا
بدادمی عجب آورد گفت گستردی
۲بگفتمش که چرا بیگه آمدی ای دوست
بگفت سیرو یدی یلده یلدشم اردی
۳بگفتمش ز رخ توست شهر جان روشن
ز آفتاب درآموختی جوامردی
۴بگفت طرح نهد رخ رخم دو صد خور را
تو چون مرا تبع او کنی زهی سردی
۵بقای من چو بدید و زوال خود خورشید
گرفت در طلبم عادت جهان گردی
۶سجود کردم و مستغفرانه نالیدم
بدید اشک مرا در فغان و پردردی
۷بگفت نی که به قاصد مخالفی گفتی
به عشق گفت من و گفتنم درآوردی
۸بگفتمش گل بیخار و صبح بیشامی
که بندگان را با شیر و شهد پروردی
۹ز لطفهای توست آنک سرخ میگویند
به عرف حیله زر را بدان همه زردی
۱۰بگفت باش کم آزار و دم مزن خامش
که زرد گفتی زر را به فن و آزردی
۱۱