بلندتر شدهست آفتاب انسانی
زهی حلاوت و مستی و عشق و آسانی
۱جهان ز نور تو ناچیز شد، چه چیزی تو؟
طلسم دلبرییی یا تو گنج جانانی؟
۲زهی قلم که تو را نقش کرد در صورت
که نامه همه را نانبشته میخوانی
۳برون بری تو ز خرگاهِ ششجهت جان را
چو جان نماند، بر جاش عشق بنشانی
۴دلا چو باز شهنشاه صید کرد تو را
تو ترجمانبگ سرّ زبان مرغانی
۵چه ترجمان که کنون بس بلند سیمرغی
که آفت نظر جان صد سلیمانی
۶درید چارق ایمان و کفر در طلبت
هزارساله از آن سوی کفر و ایمانی
۷به هر سحر که درخشی خروس جان گوید
بیا که جان و جهانی، برو که سلطانی
۸چو روح من بفزودهست شمس تبریزی
به سوی او برم از باغ روح ریحانی
۹