تو آسمان منی من زمین به حیرانی
که دم به دم ز دل من چه چیز رویانی
۱زمین خشک لبم من ببار آب کرم
زمین ز آب تو یابد گل و گلستانی
۲زمین چه داند کاندر دلش چه کاشتهای
ز توست حامله و حمل او تو میدانی
۳ز توست حامله هر ذرهای به سر دگر
به درد حامله را مدتی بپیچانی
۴چههاست در شکم این جهان پیچاپیچ
کز او بزاید اناالحق و بانگ سبحانی
۵گهی بنالد و ناقه بزاید از شکمش
عصا بیفتد و گیرد طریق ثعبانی
۶رسول گفت چو اشتر شناس مؤمن را
همیشه مست خدا کش کند شتربانی
۷گهیش داغ کند گه نهد علف پیشش
گهیش بندد زانو به بند عقلانی
۸گهی گشاید زانوش بهر رقص جمل
که تا مهار بدرّد کند پریشانی
۹چمن نگر که نمیگنجد از طرب در پوست
که نقش چند بدو داد باغ روحانی
۱۰ببین تو قوت تفهیم نفس کلی را
که خاک کودن از او شد مصور جانی
۱۱چو نفس کل همه کلی حجاب و روپوشست
ز آفتاب جلالت که نیستش ثانی
۱۲از آفتاب قدیمی که از غروب بری است
که نور روش نه دلوی بود نه میزانی
۱۳یکان یکان بنماید هر آنچ کاشت خموش
که حاملهست صدفها ز در ربانی
۱۴