ربود عقل و دلم را جمال آن عربی
درون غمزه مستش هزار بوالعجبی
۱هزار عقل و ادب داشتم من ای خواجه
کنون چو مست و خرابم صلای بیادبی
۲مُسَبِّب سبب این جا در سبب بربست
تو آن ببین که سبب میکُشد ز بیسببی
۳پریر رفتم سرمست بر سر کویش
به خشم گفت چه گم کردهای؟ چه میطلبی؟
۴شکسته بسته بگفتم یکی دو لفظ عرب
أَتَیتُ أَطْلُبُ في حَیِّکُم مَقام أَبي
۵جواب داد کجا خفتهای؟ چه میجویی؟
به پیش عقل محمد پلاس بولهبی؟
۶ز عجز خوردم سوگندها و گرم شدم
به ذات پاک خدا و به جان پاک نبی
۷چه جای گرمی و سوگند پیش آن بینا؟
و کَیفَ یُصْرَعُ صَقْرٌ بِصَولةِ الْخَرَبِ؟
۸روان شد اشک ز چشم من و گواهی داد
کَما یَسیلُ مِیاهُ السَّقا مِنَ الْقَرَبِ
۹چه چاره دارم؟ غماز من هم از خانهست
رخم چو سکه زر آب دیدهام سُحُبی
۱۰دریغ دلبر جان را به مال میل بدی
و یا فریفته گشتی به سیّدی چَلَبی
۱۱و یا به حیله و مکری ز ره درافتادی
و یا که مست شدی او ز باده عنبی
۱۲دهان به گوش من آرد به گاه نومیدی
چه میکند سر و گوش مرا به شهد لبی؟
۱۳غلام ساعت نومیدیم که آن ساعت
شراب وصل بتابد ز شیشهای حلبی
۱۴از آن شراب پرستم که یار می بخشست
رخم چو شیشه می کرد و بود رخ ذَهَبي
۱۵برادرم پدرم اصل و فصل من عشقست
که خویش عشق بماند نه خویشی نسبی
۱۶خمش که مفخر آفاق شمس تبریزی
بشست نام و نشان مرا به خوش لقبی
۱۷