چه باده بود که در دور از بگه دادی
که میشکافد دور زمانه از شادی
۱نبود باده به جان تو راست گو که چه بود
بهانه راست مکن کژ مگو به استادی
۲چه راست میطلبی ای دل سلیم از او
که راست نیست به جز قد او در این وادی
۳تو راست باش چو تیر و حریف کژ چو کمان
چو تیر زه به دهان گیر چون درافتادی
۴ازانک راستی تو غلام آن کژی است
اگر تو تیری بهر کمان کژ زادی
۵بیار بار دگر تا ببینم آن چه میْ است
که جان عارف مستی و خصم زهادی
۶نکو ندیدم آن بار سخت تشنه بدم
بیار بار دگر چون مطیع و منقادی
۷نمیفریبمت این یک بیار و دیگر بس
کی با تو حیله کند حیله را تو بنیادی
۸فریب و عشوه تو تلقین کنی دو عالم را
ولی مرا مددی ده چو خنب بگشادی
۹چو جمع روزه گشادند خیک را بمبند
که عیش را تو عروسی و هم تو دامادی
۱۰اگر به خوک از آن خیک جرعهای بدهی
به پیش خوک کند شیر چرخ آحادی
۱۱چو نام باده برم آن توی و آتش تو
وگر غریو کنم در میان فریادی
۱۲چنان نهای تو که با تو دگر کسی گنجد
ولی ز رشک لقبهای طرفه بنهادی
۱۳گهی سبو و گهی جام و گه حلال و حرام
همه توی که گهی مهدیی و گه هادی
۱۴به نور رفعت ماهی به لطف چون گلزار
ولی چو سرو و چو سوسن ز هر دو آزادی
۱۵ولی چو ای همه گویم نداندت اجزا
که فرد جزو نداند به غیر افرادی
۱۶مثل به جزو زنم تا که جزو میل کند
چو میل کرد کشانیش تو به آبادی
۱۷بیار مفخر تبریز شمس تبریزی
مثال اصل که اصل وجود و ایجادی
۱۸