پدید گشت یکی آهوی در این وادی
به چشم آتش افکند در همه نادی
۱همه سوار و پیاده طلب درافتادند
بجهد و جد نه چون تو که سست افتادی
۲چو یک دو حمله دویدند ناپدید شد او
که هیچ بوی نبردی کسی به استادی
۳لگامها بکشیدند تا که واگردند
نمود باز بدیشان فزودشان شادی
۴چو باز حمله بکردند باز تک برداشت
که باد در پی او گم کند همیبادی
۵بر این صفت چو ز حد رفت هر کسی ز هوس
ز هم شدند جدا و بکرد وحادی
۶یکی به تک دم خرگوش برگرفت غلط
یکی پی بز کوهی و راه بغدادی
۷گروه گمشده با همدگر دو قسم شدند
یکی به طمع در آهو یکی به آزادی
۸جماعتی که بدیشانست میل آن آهو
چو گم شدندی بنمودی آهو آبادی
۹از این جماعت قومی که خاصتر بودند
به چشم مست بیاموختشان هم اورادی
۱۰چو خو و طبع ورا خوبتر بدانستند
ز طبع او نشدندی به هیچ رو عادی
۱۱جمال خویش چو بنمودشان ز رحمت خود
که اندک اندک گستاخ کردشان هادی
۱۲به هر دو روز یکی شکل دیگر آوردی
به شکلهای عجایب مثال شیادی
۱۳ازانک زهره بدرد دل ضعیفان را
چه تاب دارد خود جان آدمیزادی
۱۴که آسمان و زمین بردرد اگر بیند
یکی صفت ز صفتهای مبدی بادی
۱۵که باشد آنک بگفتم خیال شمس الدین
که او مراست خدیو و مجیر بیدادی
۱۶ز عشق او نتوانم که توبه آرم من
وگر شود به نصیحت هزار عبادی
۱۷که اوست اصل بصیرت پناه عالم کشف
کز او بیابد بنیاد دید بنیادی
۱۸ایا جمال تو را او جمال داد و نمک
ایا کمال تو از رشک او بیفزادی
۱۹حرام باشد یاد کسی به هر دو جهان
از آن گهی که تو اندر ضمیر و دل یادی
۲۰اگر چه طینت تبریز بس شهان زادی
ولیک چون وی شاهی بگو که کی زادی
۲۱کفیل قافیه عمر سایهاش بادا
ففی الحقیقه منه الدلیل و الحادی
۲۲