ز صبحگاه فتادم به دست سرمستی
نهاده جام چو خورشید بر کف دستی
۱ز نوبهار رخش این جهان گلستانی
به پیش قامت زیباش آسمان پستی
۲فروگرفت مرا مست وار و میگفتم
بجستمی من از او گر بهانهای هستی
۳بگفت حیله مکن هین گمان مبر که اگر
تن تو حیله شدی سر به سر ز ما رستی
۴بریخت بر من از آن می که چرخ پست شدی
اگر ز جرعه آن می دمی بخوردستی
۵بتاب مفخر ایام شمس تبریزی
ایا فکنده در این بحر نور شستستی
۶