ترش ترش بنشستی بهانه دربستی
که ندهم آبت زیرا که کوزه بشکستی
۱هزار کوزه زرین به جای آن بدهم
مگیر سخت مرا ز آنچ رفت در مستی
۲تو را که آب حیاتی چه کم شود کوزه
چه حاجت آید جان و جهان چو تو هستی
۳بیا که روز عزیزست مجلسی برساز
ولی چو دوش مکن کز میان برون جستی
۴پریر رفتم سرمست تو به خانه عشق
به خنده گفت بیا کز زحیر وارستی
۵هزار جان بفزودی اگر دلی بردی
هزار مرهم دادی اگر تنی خستی
۶چرا نگیرم پایت که تاج سرهایی
چرا نبوسم دستت که صاحب دستی
۷دلا میی بستان کز خمارها برهی
چنین بتی بپرست ای صنم چو بپرستی
۸برو دلا به سعادت به سوی عالم دل
به شکر آنک به اقبال و بخت پیوستی
۹خموش باش اگر چه که جمله سیمبران
به آب زر بنویسند هر چه گفتستی
۱۰ضیای حق و امام الهدی حسام الدین
مجیر خلق به بالای روح از این پستی
۱۱