رهید جان دوم از خودی و از هستی
شدهست صید شهنشاه خویش در مستی
۱زهی وجود که جان یافت در عدم ناگاه
زهی بلند که جان گشت در چنین پستی
۲درست گشت مرا آنچ من ندانستم
چو در درستی ای مه مرا تو بشکستی
۳چو گشت عشق تو فصاد و اکحلم بگشاد
چو خون بجستم از تن زهی سبک دستی
۴طبیب فقر بجست و گرفت گوش دلم
که مژده ده که ز رنج وجود وارستی
۵ز انتظار رهیدی که کی صبا بوزد
نه بحر را تو زبونی نه بسته شستی
۶ز شمس تبریز این جنسها بخر بفروش
ز نقدهاش چو آن کیسه بر کمر بستی
۷