تو عاشقی چه کسی از کجا رسیدستی
مرا چه مینگری کژ به شب خریدستی
۱چه ظلم کردم بر تو که چون ستم زدگان
کله زدی به زمین بر قبا دریدستی
۲تظلمی به سلف میکنی مگر پیشین
که داغ و درد و غم عاشقان شنیدستی
۳غلط ز رنگ تو پیداست ز آل یعقوبی
بدیده رخ یوسف که کف بریدستی
۴ز تیر غمزه دلدار اگر نخست دلت
چرا ز غصه و غم چون کمان خمیدستی
۵ز آه و ناله تو بوی مشک میآید
یقین تو آهوی نافی سمن چریدستی
۶تو هر چه هستی میباش یک سخن بشنو
اگر چه میوه حکمت بسی بچیدستی
۷حدیث جان توست این و گفت من چو صداست
اگر تو شیخ شیوخی وگر مریدستی
۸تو خویش درد گمان بردهای و درمانی
تو خویش قفل گمان بردهای کلیدستی
۹اگر ز وصف تو دزدم تو شحنه عقلی
وگر تمام بگویم ابایزیدستی
۱۰دریغ از تو که در آرزوی غیری تو
جمال خویش ندیدی که بیندیدستی
۱۱تو را کسی بشناسد که اوت کسی کردهست
دگر کسیت نداند که ناپدیدستی
۱۲دلا برو بر یار و مباش بسته خویش
که سایح و سبک و چابک و جریدستی
۱۳به ترک مصر بگفتی ز شومی فرعون
بر شعیب چو موسی فروخزیدستی
۱۴چون عمر ماست حدیثش دراز اولیتر
چنین درازسخن را بدان کشیدستی
۱۵همیدوم پی ظل تو شمس تبریزی
مگر منم عرفه تو مگر که عیدستی
۱۶